محمدکاظم بدرالدین
خدیجه پنجی


درد، تمام وجود خدیجه را دربرگرفته است. آن چه بر درد او می ‏افزاید، زخم زبان‏هایی است که زنان قریش در پاسخ او، بر او وارد آورده‏اند. حالا مادر اسلام، زیر سقف خانه، تنها و بی‏سامان نشسته و از درد به خود می ‏پیچد. نمی ‏داند کدام درد بر او سخت‏تر آمده است. این درد، یا درد سرزنش‏های مردم؟!

اینقدر، بی‏تابی نکن خدیجه! بانوی خردمند حجاز، تو را چه می‏شود؟! این درد شیرین، ناب‏ترین اتّفاق روزگار است!
این قدر بی‏تابی نکن خدیجه! اینک، تمام فرشتگان، کمر به خدمتت بسته‏اند!
بانوان برگزیده، با جان و دل به یاری‏ات شتافته‏اند! اینک، خدا خود انتظار این مولود را می‏کشد!
بانوی خردمند حجاز! غم به خود راه مده، که تو، هرگز تنها نبوده و نیستی! نمی‏بینی؟
از هم اکنون، حضور کودکت، آسمان‏ها و زمین را دگرگون ساخته است.
که کودک تو، مقلب القلوب است!! که کودک تو، یک اتّفاق بی‏نظیر است که فقط یک بار، دنیا را خواهد لرزاند!
غم به خود راه مده، خدیجه مهربان! که کودک تو، برطرف کننده تمام غم‏هاست!
که کودک تو، منتهای شادی است!
پلک بگشا و انبوه فرشتگان مقرّب را به تماشا بنشین! این حوریان بهشتی، به احترام فرزند تو، دست به سینه ایستاده‏اند!
فرزندی، که قرار است سیده زنان عالم باشد! خوشحال نیستی خدیجه؟
تو مادرِ سرور زنان عالمی! این دختر، قیامت خواهد کرد این دختر، کوثر جاری ایمان و طهارت است این دختر، همای رحمت است!

این دختر، مادر منظومه نور ولایت است این دختر، محبوبه خداست! این دختر، فاطمه علیهاالسلام خداست!
بی‏تابی نکن، بانوی خردمند حجاز! می‏بینی، ساره و هاجر و مریم، خود، آستین همّت بالا زده‏اند و عاشقانه، انتظار فاطمه تو را می‏کشند؟
خدیجه! این مقام، فقط شایسته تو بود که مادر بهترین دختر عالم باشی!
پیامبر صلی ‏الله ‏علیه‏ و‏آله سکوت بانو را با صدای آسمانی خود می‏شکند: 
چه شده؟! با چه کسی سخن می‏گویی!؟ در تنهایی‏ات با خود حرف می‏زنی!
وقت آن است که مادر، پرده از این راز شگفت بردارد. آهنگ عرش، صدای خدیجه را طنین می‏دهد: 
یا رسول اللّه‏! فرزندی که در رحم من است، با من حرف می‏زند! 
زن های مکه، خدیجه را در واپسین لحظه ها و با همه دردهایش وانهادند، تا انتقام همراهی اش با رسول خدا را از او بستانند؛ بی خبر از آنکه زنانی به رنگ خدا و به بوی بهشت، چشم به راه تولد نورند، تا خود را به عطر او متبرّک و دامان خود را قنداقه این نوزاد آسمانی کنند 

لبخندی آرام، بر چهره پیامبر صلی ‏الله ‏علیه ‏و‏آله نقش می‏بندد. سری تکان می‏دهد و می‏فرماید:
جبرئیل اینک به من خبر داد که فرزند تو دختر است و نسلی پاک و مطهر از او خواهد بود.
خدیجه، هنوز هم ناباورانه به چهار افق لایزال که در آسمان اتاقش حلول کرده‏اند، خیره مانده است. نه نای تکلمی دارد و نه توان پاسخی! 
زن های مکه، خدیجه را در واپسین لحظه¬ها و با همه دردهایش وانهادند، تا انتقام همراهی اش با رسول خدا را از او بستانند؛ بی خبر از آنکه زنانی به رنگ خدا و به بوی بهشت، چشم به راه تولد نورند، تا خود را به عطر او متبرّک و دامان خود را قنداقه این نوزاد آسمانی کنند.
ساره، مقابل او زانو می‏زند. آسیه در سمت چپ، مریم سمت راست و کلثوم، پشت سر خدیجه می‏نشینند. 
لحظه‏های شادکامی، حاضرند تا آخرِ دنیا، با نور زهرایی تمام نشوند.
ماه، به اسم او می‏رسد و صورتش گل می‏اندازد از بهجت.
از درون برترین حکایات، بهاری می‏شکفد؛ بهار تولد « زهرا »،
نوری که از نوزاد رسالت ساطع گشته، خانه‏های مکه را روشن می‏کند. انگار امروز، روز میلاد خلقت است!
پیامبر صلی ‏الله‏ علیه‏ و‏آله بشارت داده می‏شود به بویی از بهشت.
زنان آسمانی، قنداقه کوثر را به دست خدیجه می‏سپارند و بشارت می‏دهند که: بگیر این دختر را که طاهره و مطهره است و خداوند، او و نسلش را بابرکت قرار داده است.
شکوفه ها، شگفت زده از طراوات نوزادی شدند که عطر خدا را به همراه داشت و ستارگان، خیره در سیمای طفلی شدند که نور آفریدگار در آن باز تابیده بود و خدیجه شادمان از ولادت دختری که بوی عصمت می داد و طعم بهشت.

و این گونه، فاطمه بر روی فرشی از شکوفه های آسمانی پا به زمین گذاشت تا به هستی رونقی دگر بخشد و خاکیان را به ملکوت پیوند زند. و نام خدیجه، جاوید می‏ماند از این عطر سیب. 

بخش تاریخ و سیره معصومین تبیان ازطریق آیه های انتظار

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آذر 1393ساعت 0:46  توسط محمد بیدخونی  | 

پدید آورنده : مریم راهی

به بانگ بلند بر آسمان صافی آبی رنگ نوا سرداده اند . بشیری در گوش فلک آواز بشارت می خواند که هان باخبر باش که مولودی در راه است! مدح و ستایش آن خدایی را که از هیچ آدمی آفرید و از آن بنی آدم را و سپس جانشین خود گردانید آنان را در زمین تا اشرفی باشند، بر تمام مخلوقات . آدم نیز جام قالو بلی را سرکشید و عشق آغاز کرد . قدم بر صحرای عدم نهاد و از نیستی هستی طلب کرد . از خار مغیلان، پای افزاری ساخت ایمن و از آن پس در وادی عشق حضرتش روان شد و نشان از آن صاحب قالو بلی گرفت . وادی اول تا به هفتم را به آنی پیمود، در آن دم که آنی طلبید و خود صاحب هفت منزل عشق شد . نوری گشت، در آسمان هفتم که روشنایی اش زمین تیره ی خاکی را نیز نوری عطاکرد و ثمره اش جهانی شد سراسر معجزه ی عشق . این گونه شد که بنده ای را خلق کرد، که اگر او نبود جهانی این چنین نمی آفرید . بنده ای به واقع بنده، بنده ی عشق حق . مردی که خاک بشریت را لرزاند، آن هنگام که از مادر زاده شد و تخت و تاج ابلیسیان را درهم کوبید، آن زمان که از کوه نور پایین آمد، در قلب پیغام حضرتش داشت و بر لب ذکری که فرستاده ی خدایش آورده بود . از این پس خدایش او را نوری عطا کرد روحانی و عشیره ای مطهر و پاک، دختری فاطمه نام تا در سایه ی عشق محبوب ترین مردان، وارث عشق پدر باشد و مادر خوبان عالم .

مکه، مامن مؤمنان خدا، گاه زبان بر کام می گیرد، روی سرخ می کند و آرام به تماشای خاک می نشیند و گاه لب از لب می گشاید و حکایت می کند، آنچه را که شاید راویان عاجز باشند از روایتش . مکه سال هاست که در انتظار چنین شبی زمان را به پیش می راند و تاریخ را وادار به ایستادن می کند . او در قلب تاریخ عرب به دنبال چیزی می گردد، به دنبال گوهری، جواهری که با آن فخر خود را به کمال رساند و سرور سرزمین عرب شود . او می داند مولود امشب مکه را که این گونه اشک انتظار می ریزد و بارها تمنا کرده است، این لحظه را از خدای رسول که با وجد دروازه ی شهر را به روی پاکان بگشاید و پیکرش میزبان قدوم ملکوتی شان گردد . مکه می داند شور و شادی خانه ی محمد را و می فهمد سر آفرینش آدم و حوا را . و از این روست که دست برچانه ی صبر زده است و سال هاست چشم بر گوشه ای از آسمان دوخته است . دیده بر ستارگان راه شیری گره زده تا خود شاهد ورود فرشتگان الهی باشد . به آن نقطه از آسمان می نگرد که مبدا هبوط آدمی است و حال صفی از ستارگان روشن و خاموش آن جا نشسته اند و دعای عروج آدم را می خوانند به جنت .

فرستاده ی امین پروردگار آن زمان که در آسمان های دور، خدایش وعده ها داد بر او و آن ثمره ی عقد سعید این دو محبوب عالم بود که حال شهری و آسمانی به انتظار آن دعا می خوانند و عرشیان آمین می گویند . کائنات زمزمه گر ذکر تسبیح اند و ستارگان تحسین می کنند خلق مطیع را . و مکه در خلوتی از دل بزرگ خود غبطه می خورد بر خلوص کردار آفریدگان . شرح تحقق وعده ی الهی را باید از کسی شنید که از ملکوت آمده باشد، از قلب آسمان هفتم، از میان قصر بهشتی عرشیان و از جنت مینوی آفریدگار . این روایت مقدس را شاید تنها قدیسه ای بتواند بازگو کند، شاید بتوان مجاز را از مکه برداشت و به او اذن گشودن زبان داد . او تنها شاهدی است که هنوز بر جای خود تکیه زده است و هم چون امپراطوران، غلام تخت سلطنت خود گشته است، تا مبادا لرزه ای آن را بلرزاند . مکه اکنون در مکه است، در جوار مکه، در هم سایگی بهترین نقطه ی زمین، و در پشت فخر، در گوشه ای از یقین بال گسترانید و خاک را در آغوش خود جای داده است . از او باید شنید که اکنون زبان سخن گفتن دارد . آری، مکه به سراغ شهر خاطرات آن سال می رود . شب است . شب کویری خاموش و سیاه، گرم و صبور . آن چنان صبور که گویی خیال روشنایی را از سر به در و میل به تاریکی در وجودش رسوخ کرده است . هرچه زمان ثانیه ها را خرج می کند، لحظه ای به عمر شب نمی افزاید . انس و ملک به عرش می نگرند و از پروردگار آسمان تمنای روشنایی دارند . اهل زمین تسبیح ذکر بردست گرفته و زمزمه های شبانه اش خواب را از مکه ربوده است و اهل آسمان ازملکوت به زمین خیره شده اند و اذن نزول می طلبند . ولی هنوز آغاز ضیافت تاریکی است و تاسپیده دم راهی دراز باید پیمود، آن قدر که بشری به معراج رود، حقیقت حق را درک کند و به زمین خاکی باز گردد . مکه آرام است و رسول خدا خارج از شهر! و در شکوه روحانی سجاده اش منتظر احقاق وعده الهی است .

مکه گاه گاهی چشم می گشاید تا مبادا اسیر شیطان شب شود و در خواب غفلت، سپیدی سپیده دم را نبیند . مکه بیدار است، ولی افسوس که شمار در خواب خفتگان بیشتر از اعداد نجومی آسمان است . مکه نیز زیر لب نغمه ی خواب آنان را سرداده است و گاه با صدای بلند فریاد می زند که آسوده بخوابید ای به خواب خفتگان که ملائک چنین شبی را هرگز نخواهند دید . بخوابید که امشب مکه جولان گاه عرشیان آسمان است .

دریغا که نوای غمی سوزناک از پس آواز شفاف مکه شنیده می شود . مگر امشب شب شادی نیست؟ کسی نمی داند مکه از چه غمناک است، ولی هرچه باشد شادی خارج از وصف چنین شبی محال است که مجال غم برای او باقی گذارد، و از این روی زمان سوار بر مرکب شتاب، به سوی روشنایی فجر می رانده . ولی نه، لحظه ای سکوت او را از حرکت باز می دارد . این سکوت نابه هنگام مکه است که قلب زمان را می لرزاند . گویی مکه تردید دارد - از چه؟ از طلوع خورشید؟! آن دم که خورشید یکتای آسمان از پشت کوه های خاکی مکه سر، فراز می کند و انوار طلایی خود را به خاک یک پارچه ی کویر می فروشد، لحظه ای است که مکه در آرزویش نذرها کرده است . لحظه ی عروج آدم و جلوس فرشته برزمین . آری; این رؤیای مکه است که در ظلمت شب بر چشمان هوشیارش هجوم آورده است، تاج از سر سلطان حقیقت برداشته و خود سریر پادشاهی چشمانش راتسخیر کرده است، ولی هیچ هجوم سردی را یارای ربودن عشق مکه نیست . مکه امشب حافظ دروازه های شهر است که مبادا اهریمنی بر حریم مقدس آن پای گذارد . رؤیا در چشمان همیشه بیدار مکه گاهی است که باد آمده و بانسیم نیز می رود . مکه نگران کناررفتن پرده ی سیاه شب است . نگران آن هنگامه که شهر پیراهن سپید روز را برتن می کند و به اهل خانه شادباش می گوید:

سپیده دم نزدیک است . نسیم صبا پیغام خورشید را آورده است . گویی اذن طلوع می خواهد از صاحب صبح . ملائک در زمین و آسمان در گذرند . آسمان چنان نورانی است که صبح صادق به آن غبطه می خورد . و مکه هم چنان اشک می ریزد و به آسمان می نگرد، به مسیر عبور حوریان آسمانی . چشمانش از حیرت پلک زدن را از یاد برده است و گاه معنای دیدن را نیز نمی فهمد . در هنگامه ی احساس و ادراک، زمان به سرعت می آید و مکه را بر دوش نیمه روشن خود می گیرد و به خانه بنت نبی می برد که ملائک آن جا جمعند .

حضور حاضران غایب ازنظر و جمع روحانی بهشتیان، توان نفس کشیدن را از مکه دریغ می کند، ولی مکه تنها یک چیز از حالتش می خواهد و آن زیارت مولود سپیده ی آن شب است، تا قبل از حضور روشن سپیده دمان . ماه به دور از چشم گرم خورشید، در گوشه ای از آسمان پنهان شده است و اهل خانه را می نگرد . چشم ها همه بیدار است و گوش ها همه هوشیار و به دنبال صدای اعجازی می گردد; اعجاز هنگامه ی تولد سپیده دم .

آری، لحظه ی سرور زمین و زمان فرا رسید . خورشید از پس کوه های عرب سر برآورد و مولود زیبای مکه را تحسین گفت: زمین بر زمان فخر می فروشد که مولودی این چنین، قدم بر صفحه ی دلش گذارده است . زمان هلهله به راه انداخته است و مردم عرب را از خواب دوشین می رهاند . رایحه ی دل پذیر بهشتی مکه را مست حضور کرده است که دری از بهشت به روی زمین گشوده اند و گلی از آن را به زمین عطا کرده اند و این مباهات زمین است، بر فلک غدار که اکنون چون بی گناهان بر دار رفته، درآن سوی کوه های مکه به انتظار روزی دیگر نشسته است . مکه وارد خانه می شود . مولود الهی این زینت آسمانی را بر آغوش می گیرد، می بوید و اشک می ریزد که او رایحه ی بهشتی خدیجه را آورده است . تهنیت می گوید بر اهل خانه و زمان را می خواهد که به رقص در آید و تهنیت گوید بردنیا . قاصدی را می گوید که پر بکشد و در گوش روزگاران غریو بر آورد که این روز سپیده ی احقاق حق است، سپیده ی بنت رسول خدا . عرشیان بر زمین آمده اند و در ضیافت مولود سپیده دمان ذکر و سپاس ایزد می گویند . عاشقان در سماع اند و بهشتیان در زمین بر شاخه ی طوبی چنگ زده اند . ستارگان به دور خورشید آسمان خیره به نور ملکوتی اهل خانه اند . بر حذر باشید از آزار او که این مولود، مادر بهشتیان کربلاست .

----------------------------------------------------

منبع:> دیدار آشنا شماره 38

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آذر 1393ساعت 0:44  توسط محمد بیدخونی  | 

 به ناگاه دربهای آسمان گشوده شد ، سپهری از سوی خدا فرود آمد در سرزمین ابطح، آری جبرئیل با بالهای گسترده از شرق تا غرب عالم و این حبیب خداست که در جمع اصحاب نشسته 



جبرئیل ندا بر آورد: 

«هان ای محمد ، خداوند بزرگ بر تو درود میفرستد و تو را فرمان میدهد که چهل شبانه روز از خدیجه دوری گزینی» 



عقل کل از کل هستی شد جدا تا چهل شب کرد خلوت با خدا 

این چهل شب در سرش شور تو بود بهر استقبال از نور تو بود 



قاصدی از سوی رسول خدا نزد خدیجه آمد و پیغام آورد : 




«ای خدیجه !گمان مبر که کناره گیری من از تو ، از خشم است و برای جدایی نیست، بلکه این فرمان خداوند عزوجل است تا اراده اش را تحقق نبخشد . ای خدیجه جز خیر و نیکی گمان مبر.» 



چهل روز گذشت ، چهل روز گران بر رسول خدا و پر اندوه بر خدیجه ... 



جبرئیل بار دیگر فرود آمد 

«ای محمد ، خداوند بزرگ بر تو درود میفرستد و ترا فرمان میدهد که آماده تحیت و هدیه او باشی !» 



پیامبر فرمود : «ای جبرئیل هدیه پروردگار جهانیان و تحیت او چیست؟ 



اما این سر خداست حتی جبرئیل هم از آن خبر نداشت عرض کرد: نمیدانم 

چون تو ذات کبریا گوهر نداشت     از محمد دوستی بهتر نداشت 

بهترین گوهر ز گوهر آفرین        هدیه شد بر شخص ختم المرسلین 



و این نوری دیگر است که از آسمان به زمین فرود میآید ، این میکائیل است ،با طبقی دیبا پوشیده ، آن را پیش روی پیامبر نهاد و عرض کرد: 



«ای محمد ! فرمان خداوند است که امشب روزه خو را با این غذا بگشایی» 



غذایی که برهر کس دیگر غیر از او حرام بود حتی بر امیرالمومنین 



پوشش از طبق برگرفت خوشه ای خرما ، خوشه ای انگور و ظرفی آب، سیر و سیراب گشت. دستها را برای شستشو جلو آورد. جبرئیل بر آن آب ریخت و میکائیل آنها را شست و اسرافیل با تکه ای پارچه آن را خشک کرد. 



و طبق با باقیمانده غذا به آسمان بازگردانده شد تا کس دیگری بر آن لب نزند. 



و حبیب خدا آماده نماز شد تا بر درگاه پروردگارش سر به سجده گذارد و خود را با تمام وجود به فرمان او سپارد. 



جبرئیل آمد: 

«یا محمد! اینک ، نماز بر توحرام است تا آن که به خانه خدیجه روی و با او باشی ، زیرا عهد خداوند عزوجل چنین است که امشب دودمان پاکیزه ای از تو بیافریند.» 



و او آمد ، شتابان به سوی خدیجه . و این خدیجه است که میفرماید: 



«در این مدت با تنهایی انس گرفته بودم ، شب هنگام سرم را میپوشاندم و در خانه را میبستم و پرده اش را فرو می انداختم . پس از نماز چراغ را خاموش کرده و به بستر میرفتم . آن شب ، هنوز بین خواب و بیداری بودم که صدای کوبه در را شنیدم » 



این قلب خدیجه است که چنین به لرزه درآمده و بر دیوار سینه میکوبد: 



«چه کسی حلقه ای را میکوبد که جز محمد کسی حق کوبیدن آن را ندارد؟» 



و گوشش شنید،نوای دلنشین و آسمانی ، صدای نازنین و گفتار شیرین محبوبش را:« ای خدیجه ، در را بگشا من محمدم.» 



با پای سر به سوی در پرواز کرد و با دست دل درب را به روی او گشود: 



«قدم بر دیدگان من بگذار ای حبیب خدا ! مولای من خوش آمدی، آمد آنکه دیده ام روز و شب به راهش بود این محمد است ! نه آبی طلبید برای وضو و نه آماده نماز شد، بلکه بازویم را گرفت و مرا با خود برد.سوگند به آن که آسمان را بر افراشت و از چشمه اب جوشانید همینکه رسول خدا از من جدا شد سنگینی فاطمه را در بطن خود احساس کردم.» 



این منم همسر پیامبر یگانه حبیب خدا رسول آخرین این منم خدیجه تنهای تنها با فرزندی در شکم که با من سخن میگوید و مرا دلداری میدهد از طعنه زنان قریش . زنانی که پشت به من میکردند و سلامم نمیدادند. 



گرم درد دل با طفل نازنین در بطنم بودم که حبیبم وارد خانه شد :« ای خدیجه ! با که سخن میگویی؟» 



عرض کردم : طفلی که در شکم دارم با من صحبت میکند و مونس من است 



فرمود: « ای خدیجه ، هم اکنون جبرئیل مرا از دختر بودن او خبر میدهد و اینکه دودمانی مطهر و پر میمنت دارد . خداوند دودمان مرا از او قرار میدهد و امامان که با سر آمدن وحی ، آنان را جانشینان بر روی زمین قرار خواهد داد و آنان از نسل او هستند.» 



قلبم شاد شد و عزیز دلم ، ریحانه ام را در بطنم چون گوهری در صدف پروراندم.به ناگاه درد شیرینی تمام وجودم را فرا گرفت وقت آن رسیده که نور روی ثمره وجودم را ببینم ، آی زنان قریش به یاریم بشتابید. 



پیغام دادند ، پیامشان چیست ؟ سخنانی که دل را میسوزاند و چون خار به چشم فرو میرد و اشک به دیدگانم می آورد: 



«ای خدیجه ، تو از سخن ما سر تافتی و همسری محمد ، آن یتیم تهی دست ابوطالب را پذیرفتی ، اینک هیچ کدام نزد تو نمی آییم و یاری ات نمیکنیم.» 



و من غمگین شدم چشمانم به در خیره بود که ناگاه دیدم چهار بانوی گندمگون چون زنان بی هاشم وارد شدند و اطرافم را گرفتند ،هراسناک به آنان نگریستم. ندایی بلند شد :« ای خدیجه غمگین مباش ، ما خواهران تو و فرستاده های خدا هستیم . این منم ساره و این آسیه که در بهش همنشین تو خواهد بود . و آن دیگری مریم دخت عمران و دیگری کلثوم خواهر موسی ما برای یاری ات آمده ایم . 



آنگاه یکی در سمت راست دیگری در سمت چپ و سومی در مقابل و آخرین در پشت سرم نشستند . لحظه موعود فرا رسید و قدوم مبارک مادر هستی زمین را شرافت بخشید و زمین تا ابد شرافتش را مدیون وجود نازنین اوست . به ناگاه نوری از او درخشید و تمام خانه های مکه را نور باران کرد. 



مکه آن شب نور باران گشته بود   نور حق آن دم نمایان گشته بود

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آذر 1393ساعت 0:43  توسط محمد بیدخونی  | 

 ریحانه عصمت (ص)

 

زهرا عصاره عصمت است. زهرا، آیینه پاکی است. زهرا زلال کوثر است ای همیشه جاری.

ای بهار کوتاه! ای ترنم باران وحی! در شکوه مقام تو حیرانم که معنویت رشته‌های چادرت دست نیاز می‌آویزد و معرفت به غبار آستان خانه‌ات بوسه می‌زند. برهوت این دنیای خاکی شایان میزبانی چشمه سار همیشه جاری تو را نداشت. تو که در آیینه زخم‌ها و داغ‌ها و در هجران پدر غریبانه زیستی و در وداع شبانه‌ات با پهلویی شکسته، خانه گلین را به امید آغوش بهشتی پدر ترک گفتی...

وجود مبارک حضرت فاطمه علیهاالسلام تنها یک تفکر یا تصور یک حقیقت حیات بخش نیست. بلکه تجسمی عینی و زنده از برکت خداوند بر انسان است. اگر تا قبل از حضور ایشان در عالم خاکی انسان معناگرا مجبور بود گوشه‌هایی از نعمت یک زن مقدس را در اسطوره‌ها، الهه‌ها و افسانه‌ها جستجو کند یا متوسل به پاکدامنی حضرت مریم(ع) یا خردمندی آسیه و وفاداری سارا بشود، بعد از تجسم خاکی و عینی ایشان برای انسان کمال‌گرا یک الگوی زنده و جاوید پدید آمد و آن شخصیتی والا به نام «فاطمه» دختر رسول اکرم بود

از این رو است که فاطمه علیهاالسلام را ناموس و علت هستی می‌دانند. اگر فاطمه علیهااسلام پا به جهان فانی نگذاشته بود و خاک هبوط را به قدوم خود مبارک نمی‌کرد، دیگر برای پیروانش هدفی وجود نداشت تا برای آن به شهادت برسند و جهاد کنند. جهانیان با توسل به اوست که توکل به احد را می‌آموزند و از نور هدایت ایشان است که برکت زندگی دنیایی درک می‌شود.

بنابراین بی‌دلیل نیست که بعد از درگذشت ملکوتی ایشان، بشریت، سرگشته به دنبال مرهمی است تا زخم نبود روح بخش ایشان در عالم فانی التیام یابد. از این روست که هر چه انسان برای درک حضرت فاطمه علیهاالسلام تلاش می‌کند، برکت آن بر خودش می‌تابد و این اصل وجودی نعمت فاطمه علیهاالسلام در دنیا است.

امروز هم شاهد تلاش انسان‌های پاکی هستیم که به دنبال معنویت فاطمه علیهاالسلام در رفتار روزمره خود هستند و با تذکره و یادمان‌هایی سعی دارند آوای خوش چشمه کوثر را در یادشان زنده نگه دارند تا در بهشت، حاضر در خدمت ایشان باشند.

رسول اکرم صلی الله علیه و آله روایت نموده‌اند که خدای متعال فرمود:

ای احمد! اگر تو نبودی آسمان و زمین را نمی‌آفریدم و اگر علی نبود تو را نمی‌آفریدم و اگر فاطمه نبود، شما را نمی‌آفریدم.(یعنی شمایان رمز خلقتید).

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آذر 1393ساعت 0:41  توسط محمد بیدخونی  | 

 

حبیب مقیمی

چرخ ویلچر می چرخد و چشمانی آینده را می پیماید.

پاهای مردد و چشمانی تاریک، خبر از حضور روشن دلی می دهد با یک سبد طراوت و امید.

آنسوتر مردی به نماز ایستاده که تکبیر او را فرشتگان، احرام می بندند و هزار بار بر جای خالی دستانش بوسه می زنند.

و حالا اشاره های دست دخترکی، دنیایی پر از فریادهای سکوت را به تصویر می کشد.

 

1. با چرخیدن چرخ ویلچرت، جهان نیز می چرخد. جهانی که تو خود ساخته ای، جهانی زیبا که حتی انسان های بدون ویلچر، آنان که بر پا ایستاده اند، هرگز طعم شیرین آن را نخواهند چشید. جسم نشسته تو، بلندتر از قامت هر ایستاده ای سر به آسمان می ساید و تو چرخ ها را می دوانی تا قصیده بلند توانایی ات را برای چشم هایی که تو را ناتوان می بینند، بخوانی، ای قافیه خوش وزن شعر پویش و امید. تو در تقدیر خویش انسانی را دیده ای که پاهایش به امانت نزد خدا مانده است. هم چنان چرخ را بچرخان، تا جهان زیبای تو بگردد.

2. تو را می نگرم، نه آن چنان که دیگران تو را می بینند. کیست همچون تو که نور خدا در درونش جاریست؟! چشمانت را بسته ای تا مبادا با ارمغان نور خدا، زشتی ها را ببینی. تو با گام هایت دالان های طولانی پر از نور امید را می شکافی. تو در درونت قصرهای سر به فلک کشیده از روشنی ساخته ای که دست بینایی به آن نمی رسد. قصرهایی که خشت خشت آن را با چشم دل دیده ای و بر هم نهاده ای. با توام! بنشین و ساعتی جهان نورانی درونت را برایم بازگو، برای منی که سال هاست چشم می چرخانم و هیچ نمی بینم.

 

3. پاهایش خوب می دانند که کمی بالاتر، جای خالی ده انگشت خودنمایی می کند و پاهایش عهد کرده اند که جای خالی دست ها را پر کنند. خدا دست های تو را گرفته تا جانی پاک و توانی خدایی نثارت کند. اینک، تو دست هایی داری به وسعت آسمان، به وسعت آبی بی کران و آسمان در نماز برایت قنوت می بندد، دست هایی داری با انگشتری ماه نشانی و در حلقه تسبیح تو سی و چهار ستاره سو سو می زنند. من دست هایی می خواهم چون تو به وسعت آبی آسمان.

با من سخن بگو، ای گویای خاموش! که خسته ام از هیاهوی آدم های رنگ رنگ. با من سخن بگو که حرف هایت را با تمام وجود احساس می کنم. چشم هایت چه خوب راز درونی ات را فاش می کنند. همیشه چشم ها بهتر از زبان سخن می گویند. با چشمانت با من سخن بگو که چشم ها هرگز دروغ نمی گویند.

ای معنی صبر! خوشا به حالت که قطعه ای از وجودت نزد خدا به امانت مانده است. چشمه های روشن امید در وجودت جوشانِ جوشان باد!

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آذر 1393ساعت 0:38  توسط محمد بیدخونی  | 

به نام خدايي كه شكوه وعظمت خو درا آن گاه به تماشا گذاشت كه انسان را آفريد تا انسان باشد وآزاد .خدايي كه مر ا نيز آفريد تا بنده بر گزيده او باشم .مرا برگزيد تا مانند ديگران نباشم بلكه خودم باشم وخودم . مي دانم من عزيز ودردانه ي آفريدگار خويش هستم ، چرا كه او به همه ثابت كرده كه فقط از عزيز دردانه هايش سخت  امتحان مي گيرد وچه نمره خوبي هم به آنان مي دهد . مگر در آن طوفان، كشتي نوح ر ا به سر منزل مقصود نبرد؟مگر طفلي كوچك وبي سرپناه چون موسي را در رود نيل همراهي نكرد؟ مگر آتش را بر ابراهيم گلستان نكرد؟ مگر چاقوي تيز وبران را با گلوي اسماعيل مهربان نساخت ؟ مگر يوسف را از چاه حسد و هوس و زندان سر بلند بيرون نياورد ؟ مگر به پاس تمام زجرهايي كه پيامبر بزرگ اسلام در راه دين هميشه جاوید اسلام كشيد او را به معراج نبرد؟

آري من نيز برگزيده ام چون ديگر برگزيدگاني كه از تن خاكي خود چشم ، گوش ، جسم و ذهن مان در پيشگاه حضرت دوست به امانت گذاشته است. حضرت دوست ما را برگزيده است تا به ما بياموزد كه هر چيزي ارزش ديدن  و هر صدايي ارزش شنيدن ندارد وهر راهي را نبايد رفت  . مثل ديگران بودن هنر نيست  بلكه با بال شكسته پريدن هنر است كه هنر ماست .ما پريدن با بال شكسته را هزاران هزار  بار تجربه واحساس كرده ايم و هيچوقت نوميد وسر افكنده نشده ايم چرا كه شيريني و لذت موفقيت را احساس كرده ايم .وه كه چه زيبا وشور انگيز ورويايي خواهد بود در درياي پر تلاطم  به سر منزل  مقصود رسيدن .

اما با اين حال هميشه دردي جانكاه وجودمان را مي لرزاند .بال هايمان را شكسته تر ميكند ، تير هايي وجودمان را هدف ميگيرند كه از آن گذشتن سخت است ، در اينجا من با تما م  وجو د فرياد ميزنم كه آن نگاه نا آشناي تو ، آن نگاه هاي غريبانه ات ، آن نگاههاي تحقير آميز و حتي ترحم آميز تو مرا خسته ورنجور كرده است . سخنم را بشنو چرا كه  :ديگر اين درد نهانسوز نهفتن نتوانم. 

با تو هستم اي كه نگاهت چه غريبانه است با من . با تو هستم كه مرا ناتوان مي بيني ، با تو هستم اي كه پر پرواز م را  نمي بيني ، با تو هستم اي كه  از سر ترحم به من نگاه مي كني . مرا چنين مپنداريد كه زند گي را نمي شناسم ، من نيز چون شما زندگي را دوست دارم وهمچون شما زندگي را مي شناسم .

به لبخندها و قهر هاي من با تعجب و نگراني و ترحم ننگريد . لبخندها و قهر هاي من نشان آن است كه من نيز شيريني و تلخي ز ندگي  را چون شما حس مي كنم .من درد را مي شناسم چرا كه نگاهتان درد آفرين است ومن با اين درد زندگي  مي كنم.من اكنون پرنده اي بال و پر شكسته ام . راستي كدامين دست توانمند پر وبال شكسته ام را ترميم خواهد كرد. از تو مي خواهم كه دستم را بگيري  و نگذاري  كه در گذر زمان گم شوم . من تمام دستهايي را كه براي كمك به من بر اساس توانايي هايم دراز شوند با تمام وجود ميفشا رم  اما دستان كساني را كه مرا باورندارند نخواهم فشرد. 

من به كمك تو نياز دارم اما به ترحم تو  هرگز ،چرا كه ترحم تو بيشتر مر آزرده است تا اين جسم وذهن معلول.من نگاهم را با هر نگاهي آشنا خواهم كرد اما نگاههاي ترحم آميز را همچون نگاه آن غريبه اي مي دانم كه مرا نمي شناسد.

 من قدر هر زحمت واحساني را مي دانم پس دستانم را بگير چرا كه من قدر محبت ها وكمك هاي انسان دوستانه را مي دانم. مرا باور كن ، توانايي انديشه ام را، فكرم را ،ايمانم را ،حتي جسمم را مثل خودم  باور كن .باور كن كه من مي توانم پر پروازم  را كه انديشه و همتم است  تا بيكران عالم پندار بگسترانم  اگر: نگاهت را با من مهربان كني وفرصت ابراز وجود به من دهي و چون ديگران فرصتي برابر به من ببخشي. اگر به من ايمان بياوري و به من ترحم نكني. مي خواهم با تمام وجودتان مرا بپذيريد و باور كنيد نه با زبانتان ودرحرفهايتان .اين تمام خواسته ما از شماست  كه خواسته بزرگي نيست .

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آذر 1393ساعت 0:35  توسط محمد بیدخونی  | 

نوای قلمم به رنگ زندگیست

و جنس باورهایم به رنگ عشق ؛

به رنگ خــُـــــــــدا ؛

طعم زندگی را به چاشنی اُمید ، آغشته میکنم

و در کوچه پس کوچه های زندگی ، رکاب میزنم

رکاب می زنم و می رانم صندلی چرخدارم را ؛

گرمای آفتاب محبت ؛ توانم را بیشتر می کند

همچنان می رانم و می رانم تا انتــــــــها

تا به مقصد برسم

موانع زیادنـــــــــــد

فراز و نشیب ها خسته ام می کنند

اما نومید ؛ هــــــــــــرگز ...!

می خواهم تند تر و شایسته تر برانم

تا پا به پای همنوعان و همشهریانم ، در تلاش باشم

اما پله ها نمی گذارند

فراز و نشیب ها مانع می شــــــــوند

عرق سردی روی پیشانی ام می نشیند

ولی همچنان می تازم و می رانم

من می خواهم پس می توانم ؛ پله ها نمی گذارند

صندلی چرخدارم در فراز و نشیب ها ، سخت عبور میکند

میدانم سخت است ، میدانم زمان می بـــــَـــرَد

می دانم پله ها زیاد است ، شهرها بزرگند

من همه را می دانم و همچنان می رانــــــــــم

من همه را می دانم اما اُمـــــــــــیدوارم

و با دلی پُر اُمــــــــــید همـــــــچنان به انتظار می مــــــــــانم

به انتظار شـــــــــهری مناسب ، شهری بدون پله و شهری بدون موانع !

فرزانه حبوطی

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آذر 1393ساعت 0:31  توسط محمد بیدخونی  | 

نمـــــــــی دانی چه لذتی دارد ! نمـــــــــی دانی چه لذتی دارد که روی صندلی چرخدار بنشینی و سراسر وجودت پر از دردهای جسمی و روحی باشد ولی تو خدا را شـــــــکر بگویی و ذکر "یا حسین" در دلت سر دهی نمـــــــی دانی چه لذتی دارد که با عصا راه بروی و انسانهایی که از کنارت عبور میکنند در دلشان آهی بکشند ولی تو اُمیدوار باشی که آنها با دیدنت ، لحظه ای خدا را شکر بگویند نمی دانی جه لذتی دارد چشمهای ســَـــرَت نبیند و دیگران باز آهی بکشند ولی تو با چشم دلت ، قشنگی های دنیا را ببینی و آنها ندانند که تو هم می بینی!!! نمی دانی چه لذتی دارد وقتی گوشهایت نشنوند و زبانت گنگ باشد و با زبان اشاره به دیگران بفهمانی که : ای انسانها کمی شکرگزار نعمتهایی که دارید ، باشید ! نمی دانی چه لذتی دارد که روی صندلی چرخدار بنشینی و برای جابجایی ات ، خانواده و دیگران کمکت کنند ولی تو در دلت اُمیدوار باشی که : ای کاش این کمکها به عنوان نقطه ای روشن در نامۀ اعمالشان ثبت شود و دعا کنی برای عاقبت به خیری شان ! نمی دانی چه لذتی دارد که از برخی لذت ها - مانند راه رفتن - محروم باشی ولی غم ِ این محرومیت به یادت بیاندازد که جسم - دیر یا زود - رفتنی ست پس چرا غصۀ لذت های فانی را بخـــــــــوری ؟! نمی دانی چه لذتی دارد که روی صندلی چرخدار بنشینی و نگاهت به زندگی ؛ نگاهــــــــــــــــی متفاوت باشد نمی دانی چه لذتی دارد که معلولیت باعث شده است قدر نعمتهای الهی را بیشــــــــــــتر بدانی که اگر تو به جای غیرمعلولین بودی مطمئنا برای هر یک قدمی که برمیداشتی ، خدا را شکر میکردی هر چند که انسان تا نعمتی را از دست ندهد قدر آن نعمت را نخواهد دانست ولیکن خدا را شکر که به این نکته دست یافته ای که اگر سختی و محدودیت نبود قدر عافیت را به این زیبایی درک نمیکردی و بالاخره نمیدانی چه لذتی دارد که دیگران تصور کنند با این حرفها و اُمیدواری ها ، فقط شـــــــــــعار میدهی ولی تو لبخند بزنی و تنها دلخوشی ات این باشد که یار و همراه واقعی و همیشگی ات فقط خداست .. 

فرزانه حبوطی

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آذر 1393ساعت 0:30  توسط محمد بیدخونی  | 

صفحات تقویم زندگی را ورق زدیم و بازهم رسیدیم به دوازدهم آذر. آری! دوازدهم آذر روز جهانی معلولین. با خود می اندیشم که از آذرماه سال قبل تا آذرماه امسال چه کرده ام؟ چه میزان توانسته ام به باورهای خود رنگ موفقیت بزنم؟ چه مقدار تلاش کرده ام تا برای انجام کارها و امورم استقلال بیشتری داشته باشم؟ فضا و محیط شهری چقدر مناسب سازی شده تا عبور و مرورم امکان پذیرتر شود؟ چه تغییر و تحولی در حوزه معلولین اتفاق افتاده است؟

چه میزان از قوانین جامع حمایت از معلولین جنبه اجرایی به خود گرفته اند؟ لحظه ای به فکر فرو می روم ، به آسمان بالای سرم می نگرم و زمین زیر پایم را نیز نظاره می کنم! ای کاش مسیر عبورم روی زمین نیز مانند آسمان و ابرها نرم و روان بود. آنگاه چقدر راحت با صندلی چرخدارم به همه جای دنیا سفر می کردم و تجربه می اندوختم. چقدر راحت می توانستم با عصای سپیدم قدم بزنم و از هوای زندگی نفس بکشم. چه می گویم! بازهم زندگی واقعی را با رویاها تلاقی دادم. به نگاهها و دید مردم می نگرم. واژه های ترحم و دلسوزی را در ذهنم پاک می کنم، به جای آن واژه مهر، محبت، همنوع دوستی، همفکری و باورهای منطقی را حک می نمایم. ای کاش وقتی نگاههای مردم بدرقه ام می کنند می توانستم افکارشان را خوانده و بدانم در ذهنشان به چه می اندیشند؟ هرچند از نگاهها دلخور و غمگین نمی شوم اما می دانم و می دانی که اراده های فولادین و استوار، درخور ترحم نیستند.

وقتی به قوانین، ماده ها و تبصره های لازم الا جرای حمایت از معلولین که هنوز هم در اکثر سازمانها و ارگانها اجرا نمی شوند می اندیشم، لبخندی می زنم و بازهم قلم و کاغذ را برمی دارم تا فلان مشکل یا فلان معضل را نوشته و با مسوولین اجرایی مطرح کنم.

شاید گاهی اوقات جوهر قلم تمام شود اما انگیزه قلبی من برای تلاش بیشتر و رفع موانع زندگیم، هرگز رنگ شکست و نومیدی به خود نمی گیرد. این بار با قلمم از مشکلی می نویسم که چندین ماه است من و خیلی از دوستان همنوعم را خانه نشین کرده است. معضل سرویس های مخصوص ایاب و ذهاب معلولین، تنها یک معضل کوچک نیست زیرا چندین ماه است که اکثر معلولین به علت عدم فعالیت این سرویس ها برای حضور در اجتماع و رسیدگی به امور روزانه و ملزوم خود دچار مشکلات فراوانی شده اند. ذهنم را به این چندماه معطوف می دارم، آیا این چندماه باعث تضعیف روحیه و احساس نومیدی و یاس در اراده ام شده است؟

تنها جوابم این است: بسیار کم! ساعتها در خانه ماندن و مشغول کردن ذهن به امور روزمره ناخودآگاه جسم و روح را خسته می گرداند. اما همین زمان باعث شد تا بیشتر فکر کنم و قدر نعمت هایی که خداوند عطایم کرده را بیش از پیش بدانم. اما من هم نیاز دارم در اجتماع حضور یابم و برای پیشرفت زندگی تلاش کنم. پروردگار عالم آنقدر توانایی عطایم فرموده است که اندک ناتوانی جسمی نباید مانع شکوفایی استعدادهایم شود. من خودم را باور دارم و می خواهم تو هموطن و همنوع مهربانم نیز باورم داشته باشی.

بار سنگین تمامی فراز و نشیب های مسیر عبورم را به امید داشتن شهری بی پله تحمل می کنم. به تک تک لحظاتم با یاد خدا آرامش می بخشم زیرا ایمان دارم که یاری جستن از پروردگار و توکل بر رحمت بی انتهایش کلید گشایش همه درهای بسته است. غبار سختی ها و مشکلات را با جاروب اراده ای استوار می تکانم و واژه های نمی توانم، توان ندارم، برایم دشوار است، می ترسم،... را از دریچه ذهنم شسته و تطهیر می گردانم.

ایمان، اعتقاد و یقین دارم که هیچ امری در قدرت لایزال الهی غیرممکن نیست، پس برای داشتن آینده ای روشن در مسیر رسیدن به اهداف تلاش می کنم و از هیچ مشکلی نمی هراسم. تلاش می کنم تا توانایی های بالقوه ام را که خداوند در وجودم نهاده به شکوفایی برسانم تا به همگان ثابت کنم که مشکلات جسمی و معلولیت مانع حضور من و تمامی دوستان با اراده ام در عرصه های مختلف زندگی نمی شود.

هرچند که تا کنون بسیاری از معلولان کشورم ایران و جهان باورهای بسیار ارزشمند "خواستن، توانستن است" را به اثبات رسانده و روشن درخشیده اند. ولیکن برای نیل به اهداف متعالی لازم است در اجتماع حضور یابم، در امر تحصیل و اشتغال تلاش کنم، جاده تکامل را به طرز نیکو و مناسبی کنکاش کرده و به زندگی رنگیم رنگ ایستادگی و مقاومت بزنم. حال در این مسیر ارزشمند موانع بسیاری وجود دارد که حضور مرا در اجتماع مشکل می نماید. موانعی که تا کنون هزاران هزار بار بازگو و بررسی شدند. قسمتی با تلاش همگان و مسوولین حل و فصل شده است، قسمتی در حال انجام و قسمتی نیز رسیدگی اما اجرا نمی شوند.

بارزترین مشکل حضور من در اجتماع مناسب نبودن خیابانها، کوچه ها، اماکن، سازمانها، سیستم حمل و نقل، و کلیه اموری است که یک فرد برای انجام امور روزمره با آنها سروکار دارد. راه حل آن نیز پیگیری امر مناسب سازی به نحو احسنت می باشد که ملزومه آن تلاش و کوشش همگانی است. می دانم و می دانی که بنی آدم اعضای یک پیکرند، که در آفرینش زیک گوهرند.

پس بیا باهم و برای هم زندگی کنیم. بیا مشکلات را با همفکری و همکاری هم از سر راه برداریم تا همگی همچون اعضای یک پیکر در جهت تکامل یکدیگر تلاش نماییم. بیا صفحه دوازدهم آذر تقویم امسال را به راحتی ورق نزنیم تا منتظر دوازده آذرماه سال بعد باشیم.

ای کاش همگی احساس مسوولیت کنیم و بار سنگین مسوولیت رسیدگی به مشکلات را فقط بر عهده شخص، نهاد یا سازمان خاصی قرار ندهیم. ای کاش حیطه مسوولیت هایمان را وسیع گردانیم و برای داشتن یک زندگی سرشار از آرامش و آسایش به فکر همنوع خود نیز باشیم و این نکته را فراموش نکنیم که شاید خدای ناکرده روزی ما نیز طعم معلولیت را بچشیم.

ای کاش غبار دلهایمان را با یاد و توکل بر پروردگار مهربان و بخشنده بزداییم و به احکام الهی و وظایف انسانی خود عمل کنیم. ای کاش دایره دیدمان را وسیع گردانیم و فرهنگ درک معلولیت و برخورد با اقشار مختلف معلولین را بیاموزیم و به فرزندانمان نیز آموزش دهیم. ای کاش باور کنیم شاید در پس بسیاری از جسم های ناتوان و آسیب پذیر، روحی بزرگ و افکاری والا نهفته باشد و ای کاش یاد بگیریم که خیلی راحت از کنار مسائل عبور نکنیم.

پس بیا مشکلات معلولین امروز و معلولین آینده که امیدوارم دنیای آینده کمتر شاهد پدیده معلولیت باشد را همین امروز حل نماییم و به امید آینده ای روشن همین امروز تلاش کنیم.

نویسنده : فرزانه حبوطی

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آذر 1393ساعت 0:26  توسط محمد بیدخونی  | 

خلاصه و بازنویسی : روزبه قهرمان

 ناشنوایی ، معلولیتی پنهان است که در صورت عدم توجه به موقع آن ، می تواند عوارض بسیار سنگینی برای فرد و جامعه ایجاد کند.

راستی ناشنوا کیست؟

 

از دیدگاه ارتباطی ، ناشنوا به فردی اطلاق می شود که دارای افت شنوایی آنقدر شدید باشد که با استفاده از سمعک و یا بدون آن ، قادر به دریافت و درک مفاهیم و داده های گفتار و زبان نباشد.

در متون علمی فارسی کلمه ناشنوا Deaf خیلی به چشم می خورد اما در سالهای اخیر واژه جدید " دارای افت شنوایی " یا " دارای نقص شنوایی " و همراه آن عوارض افت شنوایی مطرح شده است.

عوارض ناشی از افت شنوایی عبارتند از :

1) تأخیر در رشد طبیعی زبان و گفتار
2) اختلالات تولیدی گفتار
3) اختلال در صدا
4) اختلال در روانی گفتار
5) اختلال در صرف و نحو زبان
6) تأخیر در یادگیری مطالب و در نتیجه افت تحصیلی
7) تأخیر در رشد اجتماعی - فرهنگی
8) اختلالات ارتباطی
9) اختلالات عاطفی - رفتاری

 


کودکان ناشنوا به علت محدودیت در خزانه لغات و همچنین اختلال در صرف و نحو زبان ، از مطالعه کتاب دوری می کنند لذا به تدریج از خواندن فاصله می گیرند.

کتاب های مناسب کودکان ناشنوا باید بر اساس معیارهای زیر تهیه شوند:

1) موضوع : باید عینی و واقعی و در ارتباط با مسایل روز مره کودکان باشد.

2) تصاویر : باید گویا و روشن باشد و تا پایان کتاب به همراه متن و هماهنگ با آن پیش برود.

3) زبان : باید از جملات کوتاه و ساختار دستوری مناسبی برخوردار باشد.
             واژه های جدید در متن تکرار شوند و از توصیف های طولانی پرهیز شود.

4) رسم الخط : کتاب باید با رسم الخط مناسب و اعراب گذاری کلمات دشوار همراه باشد.

مناسب سازی کتاب

 

تحقیقات نشان می دهد که کتابهایی هستند با اینکه از موضوع و تصاویر مناسبی برخودار بود ، به علت طولانی بودن متن و یا واژه های دشوار ، امکان مطالعه را از خواننده ناشنوا می گرفت.
طرح مناسب سازی کتاب شامل روشهایی است که سعی دارد با حداقل تغییرات در متن ، میزان ادراک کودکان ناشنوا از مطالب داستانی را افزایش دهد.

انواع روشهای مناسب سازی کتاب برای کودکان ناشنوا عبارتند از:

1) پاورقی : در این روش ، معنای ساده کلمات دشوار در پایین همان صفحه گنجانده می شود.

2) واژه نامه : در این روش ، در پایان هر داستان یا هر فصل از کتاب ، واژه نامه قرار
می گیرد.

3) پرده ای : در این روش ، معنای ساده کلمات یا جملات دشوار به صورت پرده (متحرک) بر روی کلمه یا جمله چسبانده می شود.

4) خلاصه و ساده کردن متون طولانی : در این روش ، خلاصه و یا ساده کردن متن بدون دخل و تصرف در محتوای کتاب داستانی صورت می گیرد.

5) درشت نویسی کلمات و یا جملات : این روش برای کمک به خاطر سپردن کلمات جدید و یا جملات مهم در ذهن کودکان ناشنوا است.

فیلم ویدویی داستانی

تهیه فیلم ویدویی داستانی ، کمک بزرگی به کودکان ناشنوا می کند. زیرا آنها می توانند با تماشای چنین فیلم همانند کودکان شنوا قصه ها ، اشکال ، اسامی و مفاهیم متنوع و زیادی را ببینند و با روابط و احساسات انسانی در جامعه آشنا شوند و آنها را فرا بگیرند و دوران کودکی خودشان را به نحو مطلوبی طی کنند و از این دوران لذت ببرند.

مشخصات و نکاتی که در مورد این گونه فیلم ها باید رعایت شود ، بدین قرار است :

1) زبان اشاره مورد استفاده در این گونه فیلم ها باید مثل زبان ارتباطی رایج در میان کودکان ناشنوا باشد.

2) قصه گو باید توانایی انتقال روح داستان و پیام آن را به کودکان ناشنوا داشته باشد.
بدین منظور توصیه می شود که قصه گوی اشاره کننده ، فرد ناشنوا باشد زیرا بیش از افراد شنوا دارای چنین احساس و توانایی است.

3) قصه باید بوسیله زبان اشاره فارسی و حرکات و حالات جذاب به نحو مطلوبی ، برای کودکان ناشنوا به تصویر در آید.

4) انتخاب رنگهای شاد و لباس مناسب قصه و فضای اطراف قصه گو ، باید با دقت و وسواس و به منظور انتقال هر چه بهتر داستان به کودک ناشنوا تدارک دیده شود.

5) صدا گذاری از اهمیت خاصی برخوردار است زیرا کودکان نیمه شنوا (سخت شنوا) نیز باید بتوانند از هر دو کانال ارتباطی یعنی دیداری و شنیداری خود استفاده کنند.

6) هر بخش از داستان که اشاره می شود ، تصویر مربوط به آن بخش به طور واضح با رنگهای شاد و مشخص نشان داده شود.

7) انتخاب کتاب قصه بهتر است با نظر ناشنوای قصه گو باشد.

 

یادآوری :
متن کامل مقاله فوق در خبرنامه ویژه شورای کتاب کودک تحت عنوان کودک ، کتاب و خدمات ویژه شماره زمستان 1379 چاپ شده است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 0:38  توسط محمد بیدخونی  |